مهدیهمهدیه، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 17 روز سن داره

بهار عمرم

ناخون گیر که زنگ نمیزنه!!!!

امروز بابایی رفته بود حموم، منو صدا زد و گفت ناخن گیر برام بیار تا تو حموم ناخنامو بگیرم. منم که دستم تو آشپزخونه بند بود ناخن گیرو دادم به شما تا بدی به بابایی. بهت گفتم مامان به باباجون بگو فقط بعدش ناخن گیرو بیار بیرون که زنگ نزنه. دیدم همینجوری وایسادی و داری باتعجب به ناخن گیر نگاه میکنی!!! گفتم مامان ببر دیگه بابا منتظره. یهو با یه حالت خاصی گفتی:مامان! اینکه تلفن نیست که زنگ بزنه ناخن گیره!!! منم چند لحظه هنگ کردم!!! دنبال واژه ای معادل برای زنگ زدن میگشتم که دوباره بابایی از تو حموم داد زد:پس چی شد این ناخن گیر؟؟؟ گفتم مامان به بابایی بگو بیاردش بیرون که خراب نشه. ...
17 اسفند 1393

سوالای تموم نشدنی مهدیه خانوم!!!

گل مامان سلام. چند ماهی هست که خیییییلی سوال میپرسی،راجع به همه چی! اما جدیدا دیگه خیلی خیلی خیلی سوال میپرسی طوری که مخ مامان داغ میکنه!!! چند روز پیش که از خونه مامان جون با تاکسی تلفنی می اومدیم خونه خودمون،آقای راننده موهای بسسسسیار فری داشت که تا روی گوشهاش هم اومده بود.بنده خدا برای نوشتن آدرسها یه خودکار گذاشته بود پشت گوشش، تو تا دیدیش رگبار سوالاتت شروع شد. بلند بلند پرسیدی:مامان این آقاییه چی گذاشته تو موهاش؟؟؟ من گفتم(حالا آروم  زیر دندونی و با خجالت!!!):این خودکاره  دوباره پرسیدی:چرا گذاشته تو موهاش؟؟؟ گفتم:چون میخواد باهاش مشقاشو بنویسه! باز پرسیدی:چجوری بنویسه!!!؟؟؟ گفتم:اینجوری و ادای نوشتن ...
17 اسفند 1393

خاله محدثه ی بادکنکی!!!

چند وقت دیگه نی نی خاله محدثه به دنیا میاد. خاله هربار بهت دلشو نشون داده و گفته که نی نی تو دلشه. برات چندتا بادکنک کوچولو خریده بودم که همشو برات باد کردم بعد از چند وقت که بعضیاش ترکید و فقط دو تاش مونده بود که یکیش هنوز باد داشت و اون یکی بادش خالی شده بود. و آشپزخونه مشغول شام درست کردن بودم که دیدم اومدی و گفتی: مامان ببین خاله محدثه رو! دیدم اون بادکنکی که بادش خالی شده و کوچولو شده رو چسبوندی رو دل اونکه باد داشت و میگفتی این مثل خاله محدثه س نی نی داره تو دلش!!! کلی ذوق کردم از اینهمه هوش و ذوق و دقتی که تو داری گل من. کلا تو مقایسه کردنها و پیدا کردن مشابهتها خیلی باهوشی. عاشقتم کوچولوی من ...
8 اسفند 1393

مهدیه عاشق آب بازی!!!

عشق مامان سلام چند روزیه که داریم باهم تمرین میکنیم که دیگه بریم دستشویی و تو مای بیبیمون........!!! آره خلاصه به تو خیلی خوش میگذره چون هر بار که میریم کلی آب بازی میکنی و یه نیم ساعت 45 دقیقه ای به قول خودت تو سوراخ (به دستشویی میگی سوراخ،که حتی چقدرم در وصفش شعر ساختیم و هربار میخونیم) می مونی. اصلا کافیه یه استکان آب دستت باشه،با همون کلی مشغول میشی و تمام سرتاپاتو باهاش خیس میکنی و دوباره به بهونه تشنگی میای و اب میخوای و.....! قربون این دنیای کوچولو و دلخوشیهای کوچولوت برم من، فرشته کوچولوی مامان! ...
7 اسفند 1393
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به بهار عمرم می باشد